X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : جمعه 10 اسفند‌ماه سال 1386 | 10:04 | نویسنده : بهناز

پس از ظهر عاشورا که کاروان مجاهدان و حماسه سرایان عزت و شرف در نبردگاه کربلا بیتوته ابدی خود را آغاز کرد و مکتب ظلم ستیزی و استقامت رابا خون های پاک خود، آذین بست، کاروان قهرمانان ایمان و آزادگی به کاروان سالاری زینب (س) و امام سجاد(ع) قامت قیام برافراشت و پرچم بلند «هیهات مناالذله» حسین (ع) را به دست گرفت.اگر مجاهدان دشت نینوا با شمشیرهای ذوالفقارگونه خود، بر سپاه ظلمت و ضلالت یزید و یزیدیان کوبیدند و موسی وش خار و خاشاک را از سرچشمه های نور و روشنایی برداشتند و نور را در سینه زمان و زمین جاری کردند، قهرمانان آزادی و آزادگی، با رگبار کلمات و خطابه های آتشین و کوبنده بر طبل رسوایی جنایت پیشگان مست و مسخ شده کوبیدند و پیام حلقوم بریده شده حسین(ع) و یاران باوفایش را با صدای بلند و رسا در کاخ های سرخ و سبز کوفه و شام برای همیشه تاریخ ماندگار کردند.واماندگان تاریخ گمان می کردند با کشتن سفیران حق و منادیان عزت و کرامت روزگار عیش و عشرت و کامیابی آنان فرارسیده است، اما آن هنگام که زبان در دهان زینب(س) به چرخش آمد و طنین سخن او در کاخ عبید الله طنین افکن شد و هیبت حیدری و صولت علوی را در سیما و سخن او دیدند، برق از سرشان پرید و از خواب مستانه شان بیدار شدند و فهمیدند که توفان کربلا نه تنها به پایان نرسیده بلکه تازه آغاز شده است.شیخ مفید(ره) در کتاب «ارشاد» می نویسد: چون سر مطهر حسین(ع) به کوفه رسید و به دنبالش ابن سعد فردای آن روز با دختران حسین(ع) و خاندان آن حضرت وارد شد، ابن زیاد در قصر دارالاماره نشست و بار عام داد و دستور داد سر مقدس آن حضرت را بیاورند. او آن سر را پیش روی خود گذاشت و به آن نگاه می کرد و پوزخند می زد و در دست او چوب باریکی بود که با آن به دندان های پیشین حضرت می زد. زید بن ارقم از صحابه بزرگ رسول خدا(ص) که پیری سالخورده بود، در آن مجلس حضور داشت و با مشاهده رفتار ابن زیاد، به او اعتراض کرد و گفت: چوب را از این دو لب بردار زیرا به خدا قسم که بارها دیدم لبان رسول خدا(ص) را که بر این لب ها بود، سپس به گریه افتاد.ابن زیاد او را دشنام داد وخواست اورا بکشد اما به خاطر پیری از خون او درگذشت. این کوردلان خیال می کردند عاشوراییان چنان گمنامند که می توانند به نام «خارجی» و شورش گر علیه حکومت، آنان را به مردم معرفی کنند و هر رفتاری خواسته باشند با آنان انجام دهند، درحالی که عاشورای واقعی و نبرد نرم افزاری عاشورا از عصر روز دهم آغاز شد و هر مجلس فتح و پیروزی ادعایی آنان، به مجلس رسوایی و فضاحتشان بدل گشت. شیخ مفید صحنه دیگری از مجلس حاکم یزیدی کوفه را به تصویر می کشد و صلابت زینب را که به عنوان اسیر بر ابن زیاد وارد شده بود، چنین ترسیم می کند. او می نویسد: «آن گاه که خاندان حسین(ع) را بر ابن زیاد وارد کردند، زینب (س) در میان آنان به طور ناشناس و با پست ترین جامه های خود به آن مجلس شوم وارد شد و در کناری نشست و کنیزان (خاندان) آن حضرت دورش را گرفتند. ابن زیاد با تبختر پرسید: این زن که بود که کناره گرفت و در گوشه ای نشست و زنان همراه او هستند؟ زینب با بی اعتنایی پاسخ او را نداد. آن ملعون دوباره سخن خود را تکرار کرد و نام آن زن را پرسید. یکی از زنان پاسخ داد: این زن، زینب دختر فاطمه(س) دختر رسول خدا (ص) است. ابن زیاد در این هنگام رو به زینب،پیروزی در جنگ نابرابر خود را به رخ آن حضرت کشید و گفت: سپاس خدایی که شما را رسوا کرد و کشت و دروغتان را آشکار کرد.
در چنین مجلسی که زیدبن ارقم، جرأت نکرد در برابر تندی و دشنام حاکم سخنی بر زبان راند و به ناچار مجلس را ترک کرد،زینب(س) دختر صاحب ذوالفقار که اینک لباس اسارت برتن کرده و در برابر پست فطرتانی این چنین قرار گرفته و دلش از شهادت برادران و فرزندان و برادرزادگان خونین است، ابتدا بی اعتنا و در کمال بی توجهی به جلال و جبروت طاغوت مأبانه ابن زیاد، به مجلس او وارد می شود و در گوشه ای می نشیند و آن گاه که نام او را می پرسد، چنان شکوه و عظمت خود را به رخ ابن زیاد می کشد که حاضر نمی شود بدو پاسخ گوید و نام خود را بر زبان آورد. زینب(س) با این رفتار دلاورانه در همان آغاز عبید الله بن زیاد را تحقیر و ابهت و بزرگی خود را برای مجلس نشینان آشکار می کند و آن گاه که ابن زیاد کینه توزانه و مستانه از پیروزی سخن می گوید، پاسخ دندان شکن به او می دهد و بزرگی و شکوه خاندان خود و پیام بلند عاشورا را بازگو می کند چنان که عبید الله به خشم می آید و قصد آزار آن بانوی داغدار را در سرمی پروراند. آن بزرگ بانوی قهرمان در پاسخ عبید الله می گوید: سپاس خداوندی که ما را به وسیله پیامبرش محمد(ص) گرامی داشت و از پلیدی ها پاکیزه گردانید همانا شخص فاسق رسوا می شود و انسان تبهکار و فاجردروغ می گوید و او غیر از ماست.ابن زیاد باز مغرورانه از زینب(س) می پرسد: رفتار خدا با اهل بیت و خاندانت را چگونه دیدی؟
زینب فرمود: ما رأیت الا جمیلا (جز زیبایی ندیدم) خداوند بر ایشان شهادت را مقرر کرده بود و آنان به خوابگاه های خود رفتند و به زودی خداوند تو را با ایشان در یک جا گردآورد و در پیشگاه خدا با تو احتجاج خواهند کرد و از او بر ضد تو داوری خواهند خواست.
ابن زیاد از این سخنان به خشم آمد و برافروخت و به روایتی قصد قتل آن حضرت را کرد. اما با سخن یکی از مجلسیان، خشمش فرو نشست.
ابن زیاد دوباره نمک بر دل مجروح زینب پاشید و گفت: خداوند دل مرا (به کشتن) سرکشان و نافرمایان خاندان تو شفا بخشید. از این سخن دل زینب(س) شکست و گریست و در پاسخ فرمود: به جان خودم سوگند! تو بزرگ ما را کشتی و شاخه های خانواده مرا بریدی و ریشه ما را زدی اگر این کار دل تو را شفا می بخشد پس شفا یافتی!
چون ابن زیاد نتوانست در این محاکمه از پس زینب(س) برآید، گفت: این زنی است که سخن به سجع و قافیه می گوید و به جان خودم همانا پدرش نیز به سجع سخن می گفت و شاعر بود. زینب(س) فرمود: مرا با سجع و قافیه چه کار ولی آنچه گفتم از سینه ام تراوش کرد.
آن گاه عبیدا...، حاکم یزید، متوجه امام علی بن الحسین(ع) شد و به او گفت: تو کیستی؟ فرمود: من علی بن الحسین هستم. ابن زیاد گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟ امام زین العابدین فرمود: من برادری داشتم که نامش علی بود و مردم او را کشتند. ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت. حضرت این آیه را تلاوت کرد: «الله یتوفی الانفس حین موتها»، خدا جان ها را به هنگام مرگشان می گیرد. ابن زیاد که انتظار نداشت امام در حالت اسارت، این چنین باصلابت و شجاعانه در برابر او سخن بگوید از پاسخ های امام سجاد(ع) در خشم شد و گفت: تو جرأت پاسخ دادن مرا نیز داری؟ و هنوز توانایی بازگرداندن سخن من در تو هست؟! او را ببرید و گردن بزنید.
در این جا عمه اش زینب(س) مانع شد و خود را سپر امام کرد و به ابن زیاد پرخاش کرد که تو خاندان ما را کشتی اما هنوز تو را بس نیست.
بعد از این مجلس ابن زیاد برای این که زهرچشمی از کوفیان بگیرد و قبایل را بترساند، دستور داد سر امام حسین(ع) را در کوچه های کوفه و در میان قبایل گرداندند و سپس آن را به همراه سرهای سایر شهدا با نامه ای به شام نزد یزید فرستاد و اهل بیت امام حسین(ع) را نیز با حالت اسارت و در غل و زنجیر به همراه سرهای شهدا روانه شام کرد.

مجلس یزید، اهل بیت و سرهای بریده
اهل بیت امام(ع) در حالی که با ریسمان به هم بسته شده بودند پس از چند شبانه روز سفر به شام رسیدند، شامی که آذین بندی شده بود و انتظار کاروان اسیران را می کشید. اهل بیت(ع) را با همان وضعیت اسارت به مجلس یزید وارد کردند و سرها را پیش روی یزید گذاشتند بی آن که ذره ای حرمت آل رسول (ص) را نگه دارند و حد و حرمت مسلمانی را در ظاهر نزد خارجیان حاضر درمجلس حفظ کنند.
در این مجلس حضرت زینب(س) خطابه ای بلیغ و کوبنده ایراد می کند و خطاب به یزید می فرماید: ای یزید! آیا پنداری که چون اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بستی و راه چاره را بر ما مسدود کردی تا ما را برده وار به هر سوی کشانیدند، ما نزد خدا خواریم و تو گرامی!... ای پسر آزادشده ، از عدل است که تو زنان و کنیزان خود را پشت پرده بنشانی و دختران رسول خدا(ص) را اسیر بدین سوی و آن سوی کشانی!آن گاه زینب(س) گویی خود پاسخ سخن خویش را می دهد و انتظار از پست فطرتان را بیهوده می داند و می گوید: چگونه امید دلسوزی و غمگساری باشد از آن که دهانش جگر پاکان را بجوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان برویید!... خدایا دادمان را بستان و از این ستمگران انتقام ما را بکش و خشم خود را فرود آور بر آن که خون ما بریخت و حامیان ما را بکشت.دل زینب (س) خون است و همه این فجایع به دستور یزید انجام شده است پس باید کربلایی دیگر بیافریند و پاسخ تحقیرهای یزید را بدهد اما چه کند که ...لذا خشم خود را بر سر یزید می کوبد و می فرماید: اگر مصایب روزگار با من این جنایت کرد و ناچار شدم با تو سخن بگویم باز تو را بسیار پست می دانم و سرزنش های عظیم و نکوهش بسیار می کنم. لکن چشم ها گریان و دل ها سوزان است. هر نیرنگی که داری به کار بر و هر تلاشی که می توانی بنما به خدا سوگند که یاد ما را از دل ها محو نخواهی کرد، و وحی ما از بین رفتنی نیست، به جلال ما هرگز نخواهی رسید و این لکه ننگ را از خود نتوانی شست...این سخنان آتشین واکنش یزید را به دنبال داشت و او درباره برخورد با آنان با اهل شام به مشورت نشست، آنان گفتند: آن ها را بکش، اما شخصی به نام نعمان بن بشیر سخنی دیگر گفت و از آنان گذشت. اما طبق نقل مورخان، در آن جا کینه های بدری خود را بر زبان آورد و وحی و رسالت را منکر شد. روشنگری های حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) در شام کار را به جایی رساند که یزید مجبور شد برای تطهیر خود از این جنایت بی نظیر آن را به گردن ابن زیاد بیندازد و خود را از آن تبرئه و از اهل بیت دلجویی کند. چنان که شیخ مفید در ارشاد می نویسد: چون خواست اهل بیت امام حسین(ع) را به مدینه بفرستد علی بن الحسین(ع) را نزد خود طلبید و در خلوت به او گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، آگاه باش به خدا اگر من با پدرت برخورد کرده بودم، هیچ چیز از من نمی خواست جز این که به او می دادم و به هر نیرویی که داشتم از مرگ او جلوگیری می کردم ولی خدا چنین مقدر کرده بود که دیدی و تو چون به مدینه رسیدی از مدینه برای من نامه بنویس و هرچه خواستی به من گوشزد کن که من انجام خواهم داد.حضور پررنج اما شکوهمند اهل بیت در شام به پایان رسید و قافله قهرمانان آهنگ بازگشت به جایی کرد که حرکت عاشقی خود را آغاز کرده بود.
حضور اهل بیت در کربلا در اولین اربعین
در این که آیا اهل بیت امام حسین(ع) به هنگام حرکت از شام به سمت مدینه، به کربلا رفتند و اربعین شهادت اباعبد الله و یارانش در آن جا بودند یا نه، بین مورخان و مقتل نویسان اختلاف است. شیخ مفید (ره) در ارشاد به آن اشاره نکرده و سخنی از ورود اهل بیت به کربلا در اربعین به میان نیاورده است. اما سید بن طاووس در «لهوف» می نویسد: وقتی کاروان زنان و فرزندان و خاندان امام حسین(ع) از شام به طرف مدینه حرکت کرد و به عراق رسید، به راهنمای خود گفتند ما را از راه کربلا ببر. پس از راه کربلا آن ها را برد تا به قتل گاه شهیدان رسیدند. در آن جا جابربن عبد الله انصاری با جماعتی از بنی هاشم را دیدند که برای زیارت قبر امام حسین(ع) آمده بودند.آن دسته از مقتل نویسان که منکر ورود اهل بیت(ع) به کربلا در اولین اربعین امام حسین(ع) هستند، دوری راه و مدت زمانی که اهل بیت در حال اسارت از کربلا به کوفه و از آن جا به شام رفتند و پس از توقف چند روزه در شام به طرف مدینه حرکت کردند را بیش از زمانی می دانند که بتوان در اربعین به کربلا رسید.محدث نوری در لؤلؤ مرجان چنین اعتقاد دارد و مرحوم شعرانی هم که نفس المهموم محدث قمی را ترجمه کرده می نویسد:« بسیاری از علما زیارت اهل بیت قبر مطهر را در روز اربعین مستبعد شمرند مخصوصا حاجی میرزا حسین نوری در لؤلؤ مرجان سخت انکار کرده است و ما پیش از این گفتیم دلیلی بر انکار اصل زیارت در روز اربعین نداریم اما به ظن غالب زیارت هنگام رفتن به شام بود نه بازگشتن.» شهید قاضی طباطبایی نیز که کتابی مفصل تحت عنوان «تحقیق در اولین اربعین حضرت سیدالشهداء» نوشته است، به حضور اهل بیت در کربلا در اربعین اعتقاد دارد و می گوید: عموما روز بیستم صفر (روزاربعین) را روز ورود اهل بیت(ع) پس از خلاصی از اسارت شام به کربلا می دانند و از امامان(ع) زیارت مخصوصی برای آن روز وارد شده است و در میان علمای شیعه تا قرن هفتم شبهه ای در این امر نبوده است.در این میان به طور قطعی مشخص نیست که سر مطهر امام حسین(ع) کجا دفن شده است اما مشهور میان علمای امامیه آن است که سر مبارک سیدالشهداء(ع) را امام سجاد(ع) به کربلا آوردند و در کنار جسد مطهر دفن کردند. شاید بتوان همین امر را شاهدی بر حضور اهل بیت در روز اربعین بر سر قبر مطهر امام حسین(ع) به شمار آورد و شیخ توسی نیز گفته است زیارت اربعین به خاطر دفن سر مقدس اباعبدا...الحسین(ع) در روز اربعین است.
از طرف دیگر اهتمام امامان به بزرگداشت اربعین و نهادینه شدن آن در فرهنگ شیعه نیز می تواند گواهی دیگر از حضور اهل بیت در اربعین باشد در عین حال بعد مسافت موضوعی است که نمی شود به آسانی آن را نادیده گرفت و از کنار آن عبور کرد.