X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 | 14:33 | نویسنده : بهناز

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ، 

اشاره کرد مستقیم ...

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ، 

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ، 

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 

- ممنون 

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 

یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 

- چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 

- نه .. ببخشید ، 

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 

بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 

پرسید :

- مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ، 

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ، 

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،

به خدا خودش بود ، 

به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 

خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،

پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 

به ساعتش نگاه کرد ، 

روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...

چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،

نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،

توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 

خل بودم دیگه ،

نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

عاشقی کنم براش ،

میگفت : بهت نیاز دارم ...

ساکت می موندم ،

میگفت : بیا پیشم ، 

میگفتم : میام ...

اما نرفتم ،

زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 

دلم می خواست بسوزم ،

شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،

چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 

یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،

و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 

چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 

با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ... 

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ،

یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 

تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،

برای فریاد کردنش ، 

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ... 

اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ، 

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...

منو بارون .. ، زار زدیم ، 

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 

بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 

خل بودم دیگه .. 

یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟

نه .. 

عاشق تر شده بودم 

عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 

بارون لجبازانه تر می بارید 

خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه ...